تبليغاتX
جای رسیدن - صعود قلم

جای رسیدن

"کجاست جای رسیدن,کجاست سمت حیات؟"

صعود قلم

 

 

 

یکی از بچه ها،کاغذی رو که چند دقیقه قبل در جواب یه پیغام ناشناس نوشته بود ، جلوش باز کرد و گفت: اینو اسکن میکنم میزنم تو گزارش برنامه .

- اوه! تهدید میکنی؟... هر کاری دوست داری بکن.

و با خنده ادامه داد؛ البته این میتونه از افتخاراتتون هم باشه که دستخط شاید رو دارین!

این رد و بدل کردن پیغام ها با نام مستعار، اون رو یاد فضای دوستانه! کامنتینگ ها انداخت، انگار همه هنوز تو دنیای مجازی بودن! به قول بعضی از دوستا؛ شاید دارن مجازی مسافرت میکنن؟ شاید مجازی صعود کنن؟ شاید همه مجازی باشن!؟

وقتی تصمیم گرفت تو این برنامه شرکت کنه، توقع نداشت برنامه فوق العاده ای داشته باشه، می دونست که، توی تجمعی بیش از سی نفراز جاهای مختلف و با دیدگاهها و فرهنگهای متفاوت، باید انتظار هر نوع برخورد و حتی بروز هر نوع مشکلی رو داشت. ولی خوشبختانه تنها وجه مشترک این گروه که همون کوهنورد بودنشون بود، غالب تفاوت ها رو تحت شعاع قرارداده بود.

از دیدن خیلی از دوستای که تا حالا فقط با یک شناسه و یا یک وبلاگ میشناخت، خیلی خوشحال بود و اونها رو با تصویر ذهنی که خودش ساخته بود مقایسه میکرد، بعضی وقتها تفاوتها فاحش بود!... جای خیلی از دوستان خالی بود. فضای پر سر و صدا  وفک کنم دوستانه شب اول، تو حیاط خونه آقای لاریجانی، نشون میداد که فاصله گرفتن از اون محیط پر مشغله و پر دغدغه کاری و شهری، چقد میتونه روی رفتار آدمها تاثیر بذاره، البته نه روی همه!!!!

فک کنم قبل ازظهر، همه به بارگاه رسیده بودن و درگیر زدن چادر و براه کردن بساط .

اون و "سر پهنه گی" چادر نداشتن، و با توجه به ازدحام داخل پناهگاه، تونستن یه جایی روی کف پناهگاه پیدا کنن، وبا دعوت کردن جمعی ازدوستان تازه رسیده، اولین چایی آشنایی رو با جمعی شاد از بچه ها و البته در میان شوخی و سر و صدای گروه خونگرم جنوب صرف کنن.

تا حالا این همه دوست، این همه آدم  بی ادعا رو یه جا ندیده بود. با خیلی از اونها سریع رفیق شد. این دادها، این فریاد ها، این شوخی های بی آلایش. این محیط زیبا و نیمه بارونی، اون توده ابرهایی که مثل یه جاندار خودشون رو از دره بالا می کشیدن،  اون قله نا پیدا، و این باد خنک، تمام دغدغه هاش رو با خودش برده بود!

ناهار رو توی شلوغی  دیوانه کننده ی شادِ چادر" آوازهای کوه" خورد، نسکافه عصرونه رو با چاشنی" داغلار"، دعوت چادر" من، کوه، تنهایی"  بود. و آجیل هم هوایی رو نرسیده به بالای یال از" یاران کوه" گرفته بود. 

تاریکی هوا و بارش برف والبته تاخیری که در همراهی کردن با گروه داشتن، اجازه ادامه طولانی تر هم هوایی! رو نمیداد. راه رفته رو برگشتن. شاید کوه تنها جاییه که میشه راه رفته رو برگشت! با اصرارو البته لطف چن تا از دوستان، اون و "سر پهنه گی" هم شب رو توی چادر بچه ها گذروندن.

رعد وبرق و بارش ترکیبی بارون و برف و تاخیر" آناپورنا" ، میرفت تا با ایجاد نگرانی، خللی در این شادی به وجود بیاره. خوشبختانه آنا هم رسید، و جلسه هم بر گزار شد و متاسفانه صعود به قله، فک کنم به خاطر نامساعد بودن هوا، کنسل شد!

صبح چند گروه از بچه ها به صورت پراکنده بالا رفته بودن، نه به قصد صعود. شاید یه هوا خوری ساده تا جاییکه زمان و هوا اجازه میداد. فک کنم ساعت پنج و نیم بود، کوله سبکی رو که دیشب قبل از کنسل شدن برنامه جمع کرده بود، برداشت واز چادر بیرون زد. به نسبت دیروز هوا سردتر شده بود، مه غلیظی روی قله رو پوشونده بود. چون مقصد قله نبود، مسیر رو هر جور که دوست داشت میرفت، بعضی وقتها روی پاکوب، بعضی قدم ها روی سنگ، دور زدن ، بیراه رفتن... راه زیادی رو نرفته بود که "آناپورنا" و "سرپهنه گی" رو دید، با اونها پایین اومد. بقیه هم بیدار شده بودن، یکی دو ساعت با صبح بخیر گفتن ها،حرف ها، نظرها و حتی غر زدن ها گذشت! بارش برف هم شروع شده بود، کم کم باید جمع میکردن و راه پایین رو سر می گرفتن.

برنامه داشت تموم میشد،انگار همه، الان بیشتر همدیگه رو میشناختن! با ورود به تهران، تعداد کم و کمتر میشد. با چند نفر از بچه ها  به قصد ناهار از بقیه خداحافظی کرده و از اتوبوس پیاده شدن، نیمرویی دلچسپ و تجدید خاطرات صعود والبته هندونه ای خوشمزه از دیگر دست آوردهای این صعود مجازی بود.

 

 " می شود برگشت

اشتیاق چشمهایم را تماشا کن

می شود در سردیِ سر شاخه های باغ

                                جشن رویش بیفروزیم

دوستی را می شود پرسید

چشم ها را می شود آموخت

مهربانی کودکی تنهاست

                      مهربانی را بیاموزیم."

                                                    - محمد رضا عبدالملکیان-

                                                                              

  اوایل شهریور 86

 

پ.ن: با تشکر ویژه از نوع شایدی... از تمام دوستانی که زحمت برگزاری و اجرای این برنامه رو کشیدن و این مسئولیت سنگین رو به عهده گرفتن.

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:15  توسط شاید...  |