تبليغاتX
جای رسیدن
"کجاست جای رسیدن,کجاست سمت حیات؟"
 ...
 

«تاکنون هرگز جسارت آن ام نبوده است که تو را به بالا فرا خوانم.همین ام بس که تو را با خود کشیده ام. تاکنون برای واپسین بی پروایی و بازیگوشی شیرسان چندان که باید نیرومند نبوده ام، سنگینی ات همیشه برایم بسی سهمگین بوده است. اما روزی آِن نیرو ونعره ی شیرانه را خواهم یافت که تو را فرا می خواند.

ای پسینگاه زندگی ام! ای شادکامی پیش از شامگاه! ای لنگرگاه در دریای آزاد! ای آرامش در عین بی یقینی! چه بدگمان ام به همه شما!

به راستی، به زیبایی افسونکار شما بدگمان ام! عاشقی را مانم به لبخندهای بسیار نوازشگر معشوق بدگمان.

آه، کی به سامان خویش باز خواهم رسید، آنجا که دیگر نمی باید خود را خم کنم، آنجا که نمی باید در برابر خردان خم شوم!

بازیگوشی و نیک خواهی خردمندانه روان ام این است که زمستان ها و بوران های یخبندان اش را پنهان نمی کند، و نیز سرمازدگی اش را.

تنهایی یکی را گریز یک بیمار است و دیگری را گریز از بیماران.

بگریز دوست من به تنهایی ات بگریز! بدانجا که بادی تند و خنک وزان است.

جنگل و خرسنگ نیک میدانند که با تو چه گونه خاموش باید بود. دگر بار چونان درختی باش که دوست اش می داری، همان درخت شاخه گستری که آرام و نیوشا بر دریا خمیده است.

پایان تنهایی، آغاز بازار است و آنجا که بازار آغاز می شود، همچنین آغاز هیاهوی بازیگران بزرگ است و وزوز مگسان زهرآگین.

بگریز دوست من، به تنهایی ات بگریز! تو را از بانگ بزرگ مردان کر و از نیش خردان زخمگین می بینم.

سنگ نیستی، اما چکه های بسیار تو را سفته اند و همچنان چکه های بسیار دیگر تو را از هم خواهند درید.

تو را از مگسان زهرآگین به ستوه می بینم و می بینم زخم های خون آلوده را بر صد جای تن ات، اما غرورت از خشم گرفتن نیز پروا دارد.

غرور خاموش ات ایشان را، ناخوشایند است. و هرگاه چندان فروتن باشی که سبک جلوه کنی، شاد خواهند شد.

بگریز دوست من، به تنهایی ات بگریز! بدانجا که بادی تند و خنک وزان است.

سرنوشت تو مگس تاراندن نیست.»*

 

* از کتاب « چنین گفت زرتشت - نیچه »

 

|+| نوشته شده توسط شاید... در  |
 ...

اثر دالی

 

کلوخه ی غم را باید به آب دهان خیس کرد و به زبان هی چرخاند و چرخاند و بعد فرو داد.

آدم ها را باید بخشید، حتی آن که از پس هر پنج شش شلاق تکه ی آینه ای شکسته را به دامن پیراهنش پاک می کرد، بعد هم خم میشد جلو دهان قربانی می گرفت که ببیند هنوز نفس می کشد یا نه.

بخشیده ام ،شما هم اگر بخواهید می توانید ببخشیدم . آدم زمین نیست که بتواند بارهمه ی این تلخی ها را به دوش بکشد.

"نیمه تاریک ماه" - هوشنگ گلشیری

|+| نوشته شده توسط شاید... در  |
 قله ای کج ولی آزاد

 

 

 

عکس از‌http://www.lifecoachingdestinysuccess.com

 

با پشت انگشتای دستش شیشه بخارگرفته رو در حد دیدن یکی دو درخت پاک کرد،حرکت ماشین تو این گرگ و میش دم صبح پاییزی، ثبات تصویر بیرون رو از بین برده بود. درخت های رنگارنگ، کوه ها و صخره ها، برگ های ریخته و این زمین نمور، همه انگار دربند این بومی دل، این اندوه نه چندان تلخ بودن. گرفتگی پاییز به شدت برایش نوستالژیک بود، بوی درس و مشق می داد، بوی صبح های خواب آلود مدرسه و ترس تنبیه معلم، بوی تاخیر و محرومیت زنگ اول، بوی…

بیست سال قبل به امروز فکر کرده بود!؟

نه. شاید چون به نظر خیلی دور می اومد و یا شاید هم فکر زنگ تفریح نیم ساعت بعد ارجحیت داشت به بیست سال آینده!

سر و صدای بچه های ناظر کل ماشین رو پر کرده بود، با وجود اینکه دو کوه متفاوت رو قرار بود برن، ولی تعدادشون کمتر از دفعات قبل بود. پنج نفر ناظر بزرگ، چهار نفر آزادکوه. بین بچه های آزاد فقط حامد رو می شناخت که سر پرست برنامه بود ولی بچه های ناظر همه بجز سرپرست آشنا بودن، این کل کل و مبارزه نا برابر از دیشب شروع شد، دیشب تنها آزادی بود در برابر چهار نفر ناظری و امروز باز ناظری ها به خاطر تعدادشون احساس قدرت می کردن!

نرسیده به روستای ناحیه سر یک دوراهی، از بچه های ناظر خداحافظی کرده و از ماشین پیاده شدن. دره ای نیمه سبز، رودخونه ای نه چندان خروشان و پاکوبی کم شیب.

آفتاب کمرنگ صبح هنوز به دره نرسیده بود که راه رو شروع کردن. از همان ابتدای راه، آثار حضور و عبور خرس در منطقه نمایان شد، هیچوقت فکر نمی کرد که جای پای خرس اینقد بزرگ باشه! یکطرف مسیر کوه های نیمه سنگی با حفره های غار مانند و طرف دیگه درختهای زرد و شاخ و برگ ریخته در مسیر رودخونه، طبق گفته بچه ها احتمال حضور خرس در دو طرف وجود داشت. سرقدم بود و چند قدم جلوتر از بقیه، به قول یکی از بچه ها که نام آشنای وبلاگ هاشان نا آشنا بودنشان رو تحت تاثیر قرار داده بود،سر قدمی ایندفعه اش بیشتر یه تله بود ویا شاید هم یه طمعه برای خرس ها !

زمان طولانی صرف خوردن صبحونه کنارهمین رودخونه شد، هنوز مسافت زیادی رو نرفته بودن که یکی دیگه از بچه های هفت خوان خبر داد که اون هم تو راهه و قراره بیاد. حول و حوش ظهر به گوسفندسرا و چشمه آبی پر، رسیدن و همونجا به بهانه استراحت منتظر نفر پنجم شدن. هوا عالی و مسیر زیبا و همه سرحال بودن. تا رسیدن نفری که سرعتی تو راه بود، زمان با حرف های پراکنده اما مفید سپری شد. ساعت از دو گذشته بود که دوباره راه افتادن، شیب تند رو به بالا رو با زیگزاگهای نه چندان طولانی ودر پاکوبی نا مشخص طی کردن،غرور صخره های بلندی که به ناگاه سر هر یال سربرآورده و نشیمنگاه چوپانان و معبد گوسفندان شده بود، بر پهنه آبی آسمانی که هر از گاهی ابری سفید نشانی از باد در آن داشت، گروه رو به ادامه ترغیب می کرد، اما با توصیه سرپرست قبل از غروب، کمپ بر  پا شد. شام و نهار یکی شد وشب پر گفت و شنود توی چادر بزرگتر تا ساعت ده ادامه داشت.

صبح آفتاب کاملا طلوع کرده بود که راه افتادن، هوا گرفته تر از دیروز بود. قسمتی از مسیر به سرقدمی یکی از بچه ها با برفکوبی ملایمی طی شد. به گردنه چورن که رسیدن با خلاصی پیدا کردن از وزن کوله ها و جا گذاشتن آنها در پناه سنگ، حواس بیشتر جمع زیبایی ها شد.

صخره ها و تیغه هایی که هنوز نرسیده به قله سعی در قالب کردن خود به جای قله داشتن، میل رفتن و رسیدن رو تشدید می کردن. از گردنه به بالا شیب تندتر می شد و وزش باد نمایان تر، هوا سردی مرطوبی داشت. هنوز به 4000 نرسیده بودن که بارش برف شروع شد. برفی پراکنده و رقصان با ریتم باد، بالای 4000 برای استراحت توقف کردن، رو به رشته کوههای زیادی که پشت به آنها بالا می رفتن، برگشتن و حالا روبرو، این مجموعه نیم آشنا با پوشش نیمه برفی و نیمه آفتابی ، با سفید وآبی دوردست در پایان وسعت دیدن، با ابر و آسمان در هم تنیده شده بودن. خط الراس کلون بستک سرکچال، خط بعدی نرگس ها و خط های بعدی …

سمت راست، قله هایی که هر کدوم قسمتی از دیگری رو پوشونده بود و سمت چپ، همین نزدیکی، زیر پایشان، دره ای که با دیواره سنگی بلندی به آنها می رسید. مسیر ادامه داشت.

سر ظهر به قله رسیدن، قله ای تیغه ای بر بلندای سنگی خود. می شد ایستاد و خود رو بر فراز دنیا احساس کرد،می شد عمیق نفس کشید و از این نفس سرد لذت برد، می شد صعودی دیگر را تبریک گفت، عکسی گرفت و به پیشنهاد همنوردی دعایی خواند. نزدیک بود و می شنید، می شد خدا را به گپی دوستانه دعوت کرد و اجابت شد.

هر کدوم روی سنگی نشستن، چند قدم پایین تر، یه سنگ با پشتی نیمه صاف نظرش رو جلب کرد، نشست به سنگ تکیه داد، نه! باید راحت تر بود، به پهلو چرخید ویه کم پایین تر خزید، تقریبا نیمه خوابیده. سنگ سرد بود، کاپشنش رو بیشتر جمع کرد. از آن وسعت بی کران فقط کادر کوچکی به همان اندازه ای که لبه کلاه و کاپشنش اجازه می داد، در پس پره های برف برایش کافی بود.صدای بلند موسیقی اون رو با رهایی برف ها و محو شدن سریعشان روی تن سرد سنگ همراه کرد، در این محوشدن، پرواز بود، پروازی با موسیقی…

من سیر نخواهم گشت از این می و پیمانه

می نوشم و می جوشم تشنه تر از این خانه

مستغرق  عشق  تو ،  در بند   بهشت   تو   

غرقه شده ام  لیکن غرقه تر از این خواهم

ای  با  تو کجا  بودم ، با آن  همه  شیدایی

شیدا  شده ام  لیکن  شیداتر از این  خواهم

فرصت زندگی داشت تموم می شد، باید دوباره به نفس کشیدن رضایت می داد تا لذتی دوباره. مسیر برگشت از کلاک بود، از پاکوب کم شیب وسط دره. کادر های زیبایی منتظر دقتی جزیی و کشفی بزرگ بودن، دیواره های سنگی، یال های خشک ، ارتفاع های رعب آور و آن برج سنگی آزادی که انگار همین چن لحظه پیش روبروی قله سر برآورده بود. هر چن قدم راه رفته، برگشتی دوباره رو می طلبید برای دیدن تصویری جدید.

پایین تر از یک گوسفندسرای وسیع، دور سنگی صاف که نقش میز رو به عهده گرفته بود، نرسیده به غروب، بساط نهاری متنوع چیده شد. طولانی اما پر نشاط بود. حدودا یک ساعت آخر مسیر توی تاریکی طی شد. طبق قرار قبلی، البته با کمی تاخیر بچه های ناظر، توی روستا، دم مسجد، این دو گروه دوباره یکی شدن. بازگویی زیبایی ها و لحظه های خوب یرنامه از دو طرف، رو کم کنی و کل کلی دوباره اما از نوعی متفاوت بود.

 

                                           19 و 20 مهر 1386

 

 

پ.ن: متاسفانه قبل از اینکه عکس های آزادکوه به دستم برسه از تهران رفتم و ناچار به... شدم.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط شاید... در  |
 ...
 اثر بکزینسکی

 

ای دوست!

این روزها

با هرکه دوست می شوم، احساس می کنم

آنقدر دوست بوده ایم

که دیگر وقت خیانت است.

 

                                " نصرت رحمانی "                                       

 

|+| نوشته شده توسط شاید... در  |
 از توچال تا درفک

 

 

آسمون صاف بود ولی هوا غبار داشت. شیب تند پایین کافه رجب رو تو تاریکی کامل طی کرد. تمام مغازه ها و کافه های بین راهی تعطیل بودن، فک نمی کرد کسی رو تو مسیر نبینه. تشنه اش بود خیلی تشنه، ولی چون تصمیم داشت کافه رجب روزه ش رو باز کنه، با خودش آب نیاورده بود. و حالا رجب تعطیل بود.                         

سکوت عجیبی همه جا رو گرفته بود و همه چی انگارازپشت یک شیشه مات دیده می شد. توی این عدم نور و صدا غرق بود. به سنگ های زیر کافه رسید، احساس کرد صدای نفس کشیدن شنیده، برگشت تا ببینه کسی هست؟ بوته ها اجازه دیدن بهش ندادن. دوباره راه افتاد چند قدم بیشتر نرفته بود که یکی سریع از کنارش رد شد.

-                          -           خسته نباشی

ترسیده بود" وای خدای من این دیگه از کجا اومد"

-   ... شما هم خسته نباشید.

قدم هاش آهسته تر شدن. بلاخره به جلوی در بسته کافه رجب رسید، این همنورد ناگهانی، اونجا نشسته بود. نفسش رو با صدا بیرون داد. روی یکی از سنگ ها نشست.

-   بازم خسته نباشید.

-   مرسی. تنها اومدید؟ اونم وسط هفته!

-   تنها ؟ آره معمولا... ولی الان نه، دوتا از دوستام قراره یکی دو ساعت دیرتر بیان، بعد فک نمی کردم اینقد خلوت باشه به هر حال فردا که تعطیلیه.

حین گفتن از تو کوله پشتی اش بطری شربتی رو که تنها نوشیدنی موجود بود درآورد. یه لیوان برای ناشناسی که چن قدم اونورتر نشسته بود  ریخت وبقیه اش رو با بطری سرکشید. میل به خوردن چیز دیگه ای نداشت. کوله ش رو بست و آماده حرکت شد.

-   ببخشید! اگه مزاحم خلوتتون نمیشم و ایرادی نداره، ممکنه تا شیرپلا رو با هم بریم.

-   نه خواهش میکنم. مشکلی نیست.

راه افتاد، این همنورد ناشناس چند قدم عقب تر داشت می اومد و هد لامپ هم نداشت. اون هم دوست نداشت هدلامپش رو روشن کنه، مسیر تو تاریکی و سکوت طی شد. به پله های زیر شیرپلا رسیدن، هیچ نوری از اونجا به چشم نمی اومد، مطمئن شد که شیر پلا هم تعطیله.

-   شیر پلا هم تعطیله، نه!؟

-   نه. من قبل از اینکه راه بیافتم، زنگ زدم. هستن. لابد برق رفته!

آره، درشیرپلا باز بود ولی کل ساختمون تو تاریکی مطلق سیر می کرد. وارد طبقه پایین شد، هد لامپش رو روشن کرد. صندلی هایی که وارونه روی میزها قرار داده شده بودن نشون میداد که کسی اینجا نبوده. روی یکی از میزها رو خالی کرده و همونجا نشستن. با این همنوردی که حتی اسمش رو نپرسیده بود،بساط چای و غذا رو به راه کردن.

حدودا یک ساعتی گذشته بود، دوستاش دیگه باید می رسیدن. رفت روی پله های فلزی بیرون، نه! پایین هیچ خبری نبود.به شماره علی زنگ زد.

-    سلام. شما کجایید؟

-   سلام. ما تازه رسیدیم شیب زیر رجب...

-   چییی؟ هنوز به رجب نرسیدید!؟

-   ببین من کارم اداره طول کشید... نتونستم زودتر بیام.

-   با  شه! ولی یه پیشنهاد دارم، بهتره رو اعتقادات به روح یه تجدید نظری بکنی،چون واقعا...

ساعت حدودا ده و نیم بود که بلاخره با دو ساعت و نیم تاخیر رسیدن. زیاد فرصت نداشتن که استراحت کنن چون یازده در شیرپلا بسته میشد.سریع جمع و جور کرده و از همنورد ناشناسش که چن دقیقه قبل خودش رو معرفی کرده بود، خداحافظی کرده و راه افتادن. هوا سرد بود و باد هم سوز داشت. بیرون شیرپلا کنار درختای بین راه نشستن. چن دقیقه ای سکوت و تنفس این سرمای خوب، شروع خوبی بود برای ادامه راه.

مسیر سنگ سیاه نه چندان بی سر و صدا طی شد.اونجا هم کسی نبود. قرار بود بعد یه استراحت کوتاه به طرف قله راه بیفتن، ولی با توجه به تاخیر و برنامه بعدی که داشتن تصمیم گرفتن که قله نرفته برگردن، دوست نداشت همچین اتفاقی بیفته ولی دلگیر هم نشد. این روزها داشت تمرین می کرد که از باهم بودن لذت ببره! و لذت همراهی با این دو همنورد همنام شوخ طبع تجربه لذت تازه ای بود از توچال و مسیر زیبا و خلوت شبونه ش.

هوا تازه روشن شده بود که رسیدن پای مجسمه، با اصرار علی آقا که به خاطر تشابه اسمی، که با علی داغلار داشت قرار بود علی آقا صداش کنه و لطف خانمش که اونها رو برای نهار دعوت کرده بود، و البته با توجه به برنامه درفک که قرار بود پنج شنبه از کرج حرکت کنن، مستقیم به سمت کرج  راه افتادن.

چهار شنبه رو با مهربونی ها و مهمون نوازی های اکرم و علی گذروند، ظهر پنج شنبه با گروه هفت خوان کرج به طرف رستم آباد و درفک راه افتادن. ساعت از ده شب گذشته بود که کنار گوسفندسرایی که پایین کوه قرار داشت کمپ زدن. هوا سردتر از اون چیزی بود که فکر میکرد، انگاررطوبت هوا یخ زده بود و قالبی شده بود که احاطه ش کرده. بچه ها آتیش روشن کردن. چای داغ، گرمای آتیش، رقص کردی همه بهونه هایی بود برای تحمل بهتر، گروه شاد و پرسروصدایی بودن. اومد تو چادر سرد بود خیلی سرد، بعضی از بچه ها تا صبح دور آتیش بیدار موندن.

نرمش صبحگاهی که با پیشنهاد سرپرست انجام شد، حال همه رو جا آورد. بعد خوردن صبحونه به سمت قله راه افتادن. مسیر جنگلی زیاد شیب نداشت، از یه جایی به بعد وارد مسیر سنگی پرشیبی شدن که تا یال قله ادامه داشت. کاسه قله منطقه وسیعی رو گرفته بود که از هر طرف به ارتفاع تپه مانندی ختم میشد. به سمت غاری که راهنما میگفت یخچال منطقه است راه افتادن، زیاد عمیق نبود،  ولی هم برف داشت هم یخ. وارد غار شد چند نفر دیگه هم اومده بودن، بعضی از بچه ها بیرون موندن رو ترجیح دادن. انتهای غار شیب تندی داشت که کاملا یخ زده بود، سرپرست اجازه ادامه رو نداد، برگشتن. یال روبروی غار ارتفاع نیمه سنگی بود که به جنگل و دریا ختم میشد، به قصد عکاسی و لذت بردن از اعجاز طبیعت به طرف اونجا راه افتادن، زیبایی نفس گیری داشت. از دوربا تکون دادن دست برای علی و اکرم و علی آقا که پایین تر در حال اومدن بودن، اونها رو ترغیب به سریع تر اومدن میکرد تا دیدن این خلقت بدیع رو حتی ثانیه ایی از دست ندن.

دره ای بود سبز و مه آلود. هم آغوشی این مه باکره با درختهای این صخره های تیره، حواس سنگ رو از دریایی که از دوردست به نظاره نشسته بود، بریده و سنگ رو اعتمادی به نشستن نبود.آسمون در پی رسیدن دریا، افقی اونها رو از هم جدا می کرد، دریا در پی بازیگوشی خود، صداقت آسمون رو نمی دید، و ما در پی تنفس لذت ،فرصت دیدار رو کم می آوردیم. وقت رفتن بود و دل اما هیچ میل بریدن نداشت.

 

                                                  ۱۲و ۱۳ مهر ۸۶

 

 

 

  

|+| نوشته شده توسط شاید... در  |
 مرگ

 

 

ساعت از دونصف شب گذشته بود .تنها نور کوچه خاکی پرشیب چراغی بود که چند خونه اونورتر روشن بود و این خود سایه های تیره ای روی در و دیوار انداخته بود. صدای شیون و زاری از تو مسجد بلند بود و جمعیت زیادی که دم در جمع شده بود، نه اجازه میداد که نوری از مسجد به کوچه برسه ونه اجازه میداد که بشه کسی رو تو مسجد دید.چند بار تا رو ی پله های اول رفت، نه! پیدا نبود.

تعداد زیادی از زنان از مسجد بیرون اومدن. فریاد ها بلند و چهره ها بر اثر خراش ناخن خونی بود. توی این کوچه خاکی تعادل نداشت با سیل جمعیت تا سر کوچه رفت، هراز گاهی سرش رو برمیگردوند تا کسی رو ببینه ولی فشاراین جماعت داغدار٬ تعادلش رو بهم میزد و ناچارا باید فقط جلو پاش رو میدید.به سر کوچه که رسید وایساد، بین زنایی که از جلوش رد میشدن مادر رو دید به طرفش دوید، داشت گریه میکرد. تحمل دیدن اشک مادر رو نداشت ، بین بغض و گریه گفت:

- مامان تو خوبی؟تونستی قرصاتو بخوری؟

مادر جواب نداد. دستاش رو گرفت٬ با بقیه همراه شد. یکی از پشت سر داد زد: زنها برن کنار جنازه ها رد شن!

تاریکی بود و سایه هایی که حتی چهره ها رو پوشونده بود، چه خوب که دستای مادر هنوز توی دستش بود، کنار جاده خاکی ایستادند، تابوت اول رد شد، زجه و شیون تمام منطقه رو پر کرده بود. مادر یک قدم برداشت، جمعیت زیادی دوباره اونها رو عقب روند. تابوت دوم با تعداد بیشتری مرد که زیر تابوت رو گرفته بودن از جلوشون رد شد، مادر به زور دستش رو بیرون کشید و سریع خودش رو به زیر تابوت برادرش رسوند، اون میخواست خودش جسد برادر رو تا گورستان روی کوه حمل کنه. دنبال مادر دوید، فشار زیاد و پستی بلندی های جاده تعادلش رو از بین برد ،قبل از اینکه زمین بخوره یکی اونو نگه داشت. برگشت ،آشنا نبود . تشکر کرد و با سرعت دوباره راه افتاد. جسد سوم هم رد شد . تو این ازدحام غریب او مادر رو گم کرده بود. چند بار خودش رو به زور جلو برد ،نه! هیچی پیدا نبود. همه جا تاریک بود. عصبی شده بود همه میخواستن برن جلو وتقلای اون بی نتیجه می موند. ولی باید مادر رو پیدا میکرد. مادر اسوه صبوری و تحمل بود ولی مرگ بیست روز قبل برادرزاده و دیروز برادرچیزی ازش باقی نذاشته بود، به طوریکه اصلا نپرسیده بود پنج جسد بعدی کی ها بودن!نه اون نباید تنها باشه،همین امروز غروب بیمارستان بستری بود دکتر میگفت خیلی باید مواظبش باشین. سعی کرد با عبور از بین مردمی که نه چیزی میدیدن و نه چیزی می شنیدن خودش رو جلو ببره، غیرممکن بود.چند نفر رو رد کرد، یکی از پشت گوشه لباسش رو کشید برگشت یه پیرزن غریبه با عصبانیت: چیکار میکنی پامو له کردی مگه اون جلو حلوا پخش میکنن؟

- واقعا ببخشید ولی من ناچارم برم جلو.

از دور تابوتی رو که مادر باهاش رفته بود دید، فاصله خیلی زیاد شده بود. باتوجه به سنگلاخی بودن مسیر و ورود به مسیر کوهستانی و نا آشنا بودن او، مطمئن شد که به مادر نخواهد رسید. سرعتش رو کم کرد و دنبال مردمی که نمیشناخت راه افتاد.میدونست که محل دفن جنازه ها یه جائه و شاید اونجا بتونه آشنایی رو ببینه.

سالها بود که به این روستای کوهستانی نیومده بود، حتی تو برنامه های تابستونی فامیل که معمولا چند شب رو تو دل طبیعت سنگی اینجا میگذروندن شرکت نکرده بود. همه چی بوی مرگ میداد، سعی کرد صدای رودخونه پایین روستا رو بشنوه،بیست سال قبل این صدا رو شنیده بود، اونموقع می خروشید. چشماش رو بست نه همهمه زیاد بود، بیشتر دقت کرد. صدای جیغ بلند زنی که پدرش رو از دست داده بود اون رو به محیط تاریک غریب برگردوند، پشت سر هم داد میزد: ایییی خداااااا چرا؟

مطمئن نبود که بیدار باشه! شاید اینا همش کابوسه." من دیشب تهران بودم، اومدم خونه استراحت کنم. الان اینجا چیکار میکنم!؟" عقب مونده بود تقریبا آخرین نفر بود. خونه های پله ای روستا رو نگاه کرد، اکثرا خاموش بود، هیچ جا رو نمی شناخت حتی نمیدونست شب قرار کجا بمونه!شب؟ الان حول و حوش سه بود. ولی اون به استراحت احتیاج داشت.شب قبل هم تو اتوبوس بود اصلا نتونسته بود بخوابه. چشماش رو به زور باز نگه داشته بود.پشت سرش رو نگاه کرد خالی و خلوت، جاده خاکی روستا یه جایی می پیچید و اون هم گم میشد.

پشت سر جماعتی که مصیبت به اشباح تبدیلشون کرده بود راه افتاد، با وجود همهمه یکنواخت باز هم میشد سکوت رو جستجو کرد. نه! جیغی بلند، زجه و فریاد برادری، پدری، خواهری و حتی انتظار جواب این فریادها هر از گاهی اون رو به خودش می آورد. سمت چپش باغهای کوهستانی روستا بود که فقط خاکستری های سیاهی ازش دیده می شد. روبروش گورستان دور افتاده روستا که الان دیگه گروه اول به اونجا رسیده بودن و برای نور، آتیش روشن کرده بودن. این نور زرد انگار فاصله رو بیشتر کرده بود، یاد آتیش سوزی جنگلهای کوهستانی اطراف مریوان افتاد، چه نوری کل منطقه رو روشن و دودآلود کرده بود. همین امشب دیده بود. میگفتن پژاک دوباره به این کوه ها برگشته و اینجا پناه گرفته و دولت هم برای دستیابی ساده تر جنگل رو آتیش زده بود!

جمعیت یه جایی توقف کرد هنوز تا جاییکه قرار بود٬برادر مادر رو دفن کنن فاصله بود، راحت تر تونست خودش رو به بالا برسونه، آتیشی که روشن کرده بودن فقط چهره چند نفر رو روشن میکرد، دقت کرد ، نه. هیچ کدوم مادر نبود. مسیر رو بالا رفت تا جاییکه تمام جمعیت رو بتونه ببینه. روی یکی از گورهای کنده شده مادر رو دید، برادرش رو تازه میخواستن دفن کنن.خودش گفته بود کنار پسرش خاکش کنن. بی تابی های مادر داشت دیوانه اش میکرد. هیچ کاری نمیتونست بکنه. نمیدونست ازکی داره گریه میکنه شاید از وقتی که بغض وگریه مادر رو دیده بود. مادر داد نمیزد، جیغ نمیکشید، ولی با گریه دردناکش دستهاش رو هم تکون میداد، همین کافی بود تا دیگه اون تحمل دیدن هیچی رو نداشته باشه. صدای گریه تمام مغزش رو پر کرده بود. تمام اون چیزی که میدید گور کنی بود که داشت خاکی رو بیرون میریخت . مردمی بود که خاک روی جسدی میریختن و بی تابی هایی بود از سر استیصال. روی سنگی نشست سرش رو رو زانوهاش گذاشت، صداها کمتر شد، کم کم صدای خونده شدن قران به گوش میرسید. جنازه ها دفن شده بودن والان همه باید ساکت میشدن تا قرآن خونده بشه. چشماش داشت گرم میشد، فقط صدای قاری رو میشنید کاملا از فضا بریده شده بود. صدای قاری هم کم کم داشت محو میشد... همهمه ای شنید، سرش رو بلند کرد جمعیت به طرف پایین راه افتاده بود. بلند شد و سریع راه افتاد انگار همه آرومتر شده بودن.

                                                     ۳ مهر ۸۶

|+| نوشته شده توسط شاید... در  |
 ...

سر رفتن یا نرفتن دودل بود ، دغدغه های اخیرحال و حوصله هیچی رو براش باقی نذاشته بود، دیگه هم نمیتونست ونمی خواست سنگینی این نقاب خوش قدیمی رو رو صورتش تحمل کنه. به دوستاش گفته بود که میام ولی هنوز با خودش به توافق نرسیده بود.

بلاخره تصمیم گرفت که بره " گور بابای تمام دغدغه ها، میرم با سنگ و کوه خوش باشم "

ساعت 4 صبح با علی و تلما رسیدن کرج. بیشتر بچه ها رو نمی شناخت، بعد یه معرفی مختصر و اومدن مینی بوس به طرف جواهردشت راه افتادن. از یه جایی به بعد باید ماشین عوض میکردن. به دو دسته شش نفری تقسیم شدن. مسیر پر پیچ و خم و زیبای جنگلی رو به سمت ییلاق منطقه طی کردن. جنگل داشت رو به پاییز میرفت و رنگها رو به زرد. هاله کدر مه همه چی رو پوشونده بود و این زیبایی مات به تصور شبیه تر بود! دریای سفید مه با امواج به سکون رسیده، کم کم پایین رفت و زیر پایشان قرار گرفت. یه جایی برای گرفتن عکس از ماشین پیاده شدن. نگاه تا دور دست ادامه داشت. تمام تنالیته های ابهام رو میشد تو این حجم شیری دید. میشد با رویا سر کرد ودر این دریا فرو رفت، اما بلاخره یه جایی به کابوس واقعیت خواهی رسید. نه! حتی تصور اینکه دروغی بیش نیست، آزار دهنده بود. " باید به ظاهر فریبنده اش اکتفا کرد، حداقل راحت تر میشه ادامه داد ".

از ظهر گذشته بود که به منطقه ییلاقی جواهر دشت رسیدن. بعد از زدن کمپ و خوردن ناهارو البته یه استراحت کوتاه، گروه تقریبا پراکنده شد. چند نفر برای دیدن زیبایی منطقه رفتن، سرپرست و چند نفر دیگه هم برای خرید گوشت برای آبگوشت ناهار فردا راهی شدن. درد معده اش بیشتر شده بود و لرزش آزاردهنده ای وجودش رو گرفته بود. ترجیح داد همونجا بمونه. کنارکوله ها دراز کشید، شاید یه استراحت بتونه حالش رو بهتر کنه.

قبل از غروب با راهنمایی سرپرست برای بازدید از منطقه رفتن، به عکاسی از گروه و توهم طبیعت سرگرم شد. بهتر بود انگار!... یکی از بچه ها به طرفش اومد؛

     - تو چطوری،بهتری؟ من همش نگرانت بودم.

یاد یکی از پست های کلاغ ها افتاد، مصاحبه با کافکا ؛" خیال می کنیم ایستاده‌ایم، حال آن‌که در حال سقوطیم. این است که حال کسی را پرسیدن، یعنی به صراحت به او اهانت کردن. مثل این است که سیبی از سیب دیگر بپرسد: حال کرم‌های وجود مبارکتان چطور است؟  ‌یا علفی از علف دیگر بپرسد: از پژمردن خود راضی هستید؟ حال پوسیدگی مبارکتان چطوراست."

     - مرسی ، شما لطف دارین، بهترم.

واقعا بهتر بود. یک ساعتی از تاریک شدن هوا گذشته بود که به کمپ برگشتن، قرار بود شام سبک باشه ولی  خوردن این شام سبک یکی دو ساعت طول کشید! ساعت سه صبح، چادرها جمع شده وبه قصد صعود راه افتادن. یکی از بومی های منطقه به عنوان راهنما چند متر جلوتر بود. ولی قرار بود اون  با ریتم یکنواخت بدونه توجه به سرعت راهنما، سرقدمی گروه رو به عهده داشته باشه. تنوع مسیر زیاد بود؛ شیب تند و بعضا آروم، مسیرصاف و بعضا سنگی و شن اسکی، باد خنک واما آفتاب... بلاخره به یال زیر قله رسیدن، راهنما مسیر رو به طرف جاده خاکی کج کرد،" وای نه! صعود جاده ای؟متنفر بود". اعتراض کرد، ولی ظاهرا با توجه به وضعیت گروه و باد سر یال، این مسیربهتری بود. احساس کرد برنامه اش از بین رفت، دیگه رغبت رسیدن به قله روهم نداشت، ولی ادامه داد! باتوم هاش رو جمع کرد؛" مهم نیست! حداقل تو جاده خاکی میشه دست در جیب بالا رفت، خنده دار بود! آدم باید باید همیشه به یه چیزی قانع  ودلخوش باشه". نه ولی! جاده زیاد ادامه نداشت، یه جایی دوباره به پاکوب سنگی رسیدن. همه گروه دست هم رو گرفتن و با هم پا روی قله سماموس گذاشتن. حالا بالاتر از تمام دیده های دیروز بود. بر فراز دریای مه، جنگل سبز، بام های پراکنده جواهر دشت و خط افقی که آسمون و دریا رو ازهم جدا کرده بود، نفس می کشید. میشد راضی بود، باید راضی بود.

صبحونه رو رو قله خوردن و بعد استراحت نه چندان کوتاه، راه برگشت رو پیش گرفتن. از یه مسیر دیگه ای با شیب تندتر و تنوع زیبایی بیشتری پایین اومدن. تازه انرژی گرفته بود، راه رو دوست داشت، با سنگ و باد و شن همراه شد. بلاخره رسیدن و آبگوشتی رو که یکی از خانم های مهمون نواز منطقه براشون بار گذاشته بود صرف کردن.

ودر میان مهی که تراکمش دوچندان شده بود و کل منطقه رو یکدست سفید کرده بود و جون میداد برای گم شدن تو فضایی که شناختی ازش نداری وحجم سفید نمناکش پوششی بود بر آگاهی! سوار بر ماشین های منطقه به طرف محل توقف مینی بوس راه افتادن. تکون های شدید ماشین رو با توجه به شیطنت بچه های هفت خوان کرج، و شرط بندی های خنده دار روی ماشین، راحت تر میشد تحمل کرد، نه! حتی این سرعت زیاد و تکونها بساط خنده رو بیشتر مهیا می کرد.باید هماهنگ بود برای ادامه.

                                                  

                                                                            22 و23 شهریور 86

 

|+| نوشته شده توسط شاید... در  |
 به یاد ماندنی

 

     - میخوای بری مسجد؟ چند نفرید؟

     - سلام. تنهام. شما مسافر دارید بازم؟

     - من دارم میرم غربی، چن نفر پلور منتظرن. گفتم اگه تعدادتون زیاده شما روبرسونم بعد برم.

     - نه مرسی منتظر کسی نیستم. وقت دارم، یواش یواش میرم بالا.

     - بیا بروغربی. این گروهی که میخوام ببرم خانم هم دارن، با اونا می ری بالا.

     - غربی؟

تا حالا غربی رو نرفته بود، هیچ شناختی هم از مسیر نداشت. اگه از خیر تنهایی رفتن می گذشت، میتونست اون جبهه رو هم تجربه کنه! از دوراهی پلور تا سر جاده خاکی رو با کامیونی که داشت میرفت رینه اومده بود. داشت آماده حرکت میشد که این لندرووراز بالا اومد و پیشنهاد غربی! یه گروه دیگه هم که قصد صعود غربی رو داشتند، پلور بهش گفته بودن که میتونه با اونا بره. داشت وسوسه میشد...

     - نه!... دست شما درد نکنه، میخوام از جنوبی برم.

هفت و نیم هشت صبح بود که جاده خاکی رو به طرف گوسفند سرا راه افتاد. آفتاب گرم بود، هنوز به نیمه های راه نرسیده بود که یه سواری چند قدم جلوتر نگه داشت. راننده پیاده شد و در صندوق عقب رو باز کرد.

     - ما هم داریم میریم بالا، بیاید برسونمتون.

پدر و فرزندی که از مشهد اومده بودن تا آخرین هفته قبل از ماه رمضون توی کوه بگذرونن، اون رو تا گوسفند سرا رسوندن. چادر های زیادی اونجا علم شده بود، ظاهرا قرار بود یه همایش چندهزار نفره اونجا برگزار بشه، و با توجه به تعداد ماشین های پارک شده میشد ازدحام بارگاه رو حدس زد.

بعد از خوردن صبحونه، راه افتاد. مسیری رو انتخاب کرد که دوهفته قبل با پیشنهاد سرپرست برنامه ی "صعود قلم" برای بار اول تجربه کرده بود. سنگی اما خلوت بود. باد شرقی هم از گرمای هوا کاسته بود. سر ظهر بود که رسید بارگاه، شلوغ بود. با فاصله تقریبا زیادی از پناهگاه، توی یکی از سنگ چین های ضلع غربی چادر زد. هوا خوب بود، خیلی خوب. بیرون چادر چای اش رو خورد. بعد یه هوا خوری نه چندان کوتاه، خزید تو چادر. دوست داشت بخوابه،ولی خوابش نمی برد، حال وحوصله ی هم هوایی هم نداشت. نور شدیدی که از ورای پوش چادر می اومد تو همه چی رو به رنگ قرمز درآورده بود. خالی بود، خالی از همه چیز و همه کس، به پشت دراز کشیده بود، دستاش رو گذاشت زیر سرش و پاهاش رو، رو هم انداخت، " به! چه فضای مناسبیه برا فک کردن... چه کاریه؟ اصلا چرا فک کردن!؟ اصلا به چی فک کردن!؟ زندگی رو باید سمبَل کرد بره ". یه کم موسیقی گوش داد. هرچند دیگه عصر شده بود ولی هوس کرد ناهار بخوره، پا شد در ظرف رو باز کرد، الویه بود. یاد برنامه قبلی دماوند و ناهار به یاد ماندنیش افتاد! جای بچه ها واقعا خالی بود. غذا خوردن از معدود مواردی بود که اصلا تنهاییش رو دوست نداشت. به یکی از بچه ها اس ام اس زد، اونم میخواست بره تو ناممکن!

خوشحال بود که حتی تو چادر موبایلش فول آنتن میداد و لازم نبود دنبال آنتن بگرده. سر و صداهای بیرون بیشتر شده بود، قبل از غروب آفتاب از چادر زد بیرون، یه کم بالا رفت، تا جایی که کل چادرها و طبیعت منطقه رو میشد تو یه نگاه دید. اشعه نارنجی ناشی از غروب آفتاب که ضلع غربی چادر ها رو روشن کرده بود، انعکاس آسمونٍ رو به آبی، توی آبهای سد لار، سایه دماوند روی آسمون! خاکستری دور دست کوه ها ، این همه رنگ ، یاد شعر کنتراست حسین پناهی افتاد؛

            " سیاه سیاهم

              با زرد هماهنگم کن استاد!

              گاه حجم یک کلاغ

              کنتراست یک تابلو را حفظ میکند."

  و خدایی که همین نزدیکی ها بود،شاید یه کم بالاتر. رو یه سنگی نشست. غرق در تابلوی سوررئال زمین. نه! اون چیزی که میدید واقعی نبود، خیال خالق بود در خلق یک تصویر، " با چشمهایش عکس گرفت "، شاید یه زمانی ، این تصویر ثبت شده بتونه حواسش رو از یه جایی پرت کنه!... ذهن کثیف لعنتی داشت به سراغش می اومد. میشد باهاش رفت بالا، ولی تا کجا؟ هوا دیگه تاریک شده بود، پا شد، چن تا نفس عمیق سرد، به طرف چادر راه افتاد. توی چادر که رسید سرما رو تازه احساس کرد، کیسه خواب زپرتیش رو رو دوشش انداخت. یه نوشیدنی داغ  گرمای لذت بخشی رو بهش تزریق کرد. دراز کشید. نمیدونست کی؟ ولی خوابش برده بود. ساعت دو با صدای زنگ ساعت بیدار شد، یه چیزی در راستای صبحونه خورد، جمع و جور کرد، حدودا ساعت سه بود، راه افتاد. زیاد بالا نرفته بود، هدلایتش رو خاموش کرد. نور شدید هد لایت فقط اجازه میداد،اون منطقه محدودی رو که خودش روشن میکرد، ببینه! چشماش به تاریکی عادت کرد. ادامه داد. ردیف طولانی از نورهای روشن، جلوتر از اون داشتن بالا میرفتن، امتداد نگاهش به آسمون صاف و پرستاره رسید. تاریکی، مرز بین کوه و آسمون رو پوشونده بود. دوباره به نورهای متحرک پایین نگاه کرد انگار یه جایی خودشون رو با نورهای ثابت بالا قاطی می کردن." شاید اونایی که این پایین اند، ستاره هایی ان که راهشون رو گم کردن؟ شاید راهشون رو هم پیدا کردن؟ شاید اونایی که اون بالان هد لایت های اند که روشن اند؟ وااای آسمون چقد کوهنورد داره! به هر حال چه فرقی میکنه که کدومش درست باشه منکه هد لایتم خاموشه..."

به آبشار یخی که رسید هوا کاملا روشن شده بود، یه استراحت کوتاه و ادامه مسیر تا تپه گوگردی. این سومین بار بود که دماوند رو از جنوبی می رفت بالا، هر بار هم گفته بود که این آخرین دفعه ایه که از جنوبی میام! این تپه زرد با اون تصاعد حجیم گازسفید، براش حکم کابوس رو داشت. یکی از دوستان بهش پیشنهاد داده بود که یه ماسک سیر با خودش ببره "نه!بوی گوگرد رو راحت تر میشد تحمل کرد تا بوی سیر رو". با روسریش روی صورتش روکاملا پوشوند، آروم شروع به بالا رفتن کرد. تندتر از این نمیتونست بره. بی حسی ناخوشایندی رو توی پاهاش احساس می کرد. به خاطر حجم زیاد گاز گوگرد و جهت باد، همه از پاکوب غربی تپه بالا میرفتن. به ابتدای قسمت سنگی که رسید کاملا بریده بود، هر چند قدم یه توقفی برای نفس گیری داشت. ده قدمی قله جاییکه مجسمه شکسته صیاد پیدا بود، تخلیه کامل شده وسه مرحله کوه رو رد کرده بود، چند نفربهش خسته نباشید گفتند، ولی هنوز تا قله ده قدم راه بود.

بیشتر ازچند دقیقه قله نموند. شلوغ بود، خیلی شلوغ و شلوغی بیشتری هم تو راه بود. با وجود خستگی زیاد، سریع شروع به پایین اومدن کرد، ساعت حدودا دوازده و نیم بود رسید بارگاه، آبی به سر و صورتش زد، انگار حالش بهتر شده بود. داشت سرد میشد، سریع با گوشه شالش صورتش رو خشک کرد، بوی گوگرد میداد.

به محض اینکه رفت توی چادردراز کشید، کیسه خوابش رو کشید رو خودش و تو همون حالت زیر کتری رو روشن کرد. باد بیرون بهونه خوبی بود تا خودش رو مجبور نکنه که گاز رو بیرون چادر روشن کنه! به پهلو چرخید، زانوهاش رو تو شکمش جمع کرد، یاد فرم جنین افتاد. این چادر بهم ریخته رَحِم مادرش بود؟... حس خوبی داشت، خوابش برد، شاید نیم ساعت، با سر و صداهای بیرون بیدار شد. وقت رفتن بود!

آقای لاریجانی رو گوسفند سرا دید، خوشحال شد، قراربود یه گروهی رو برسونه پلور. با اون گروه همراه شد. هوا تاریک شده بود، ولی هنوز موفق نشده بودن به مقصد تهران ماشین گیر بیارن. گوشیش زنگ خورد، یکی از همنوردای " صعود قلم "؛

    - خسته نباشی. کجایی؟

    - من پلورم ، منتظرم ماشین گیر بیارم.

    - ببین مشولی با خونوادش اومدن تهران، امشب قراره با چند تا از بچه ها قراربذاریم، یه جایی همدیگه رو ببینیم. گفتیم به تو هم خبر بدیم.

    - آره!؟چه خوب. فقط یه چیزی شما قرار رو قطعی کنید،به منم یه خبر بده، به محض اینکه رسیدم خونه یه دوش میگیرم، خودم رو میرسونم.

رسیده بود خونه، داشت آماده میشد. گوشیش زنگ زد

    - ما پایین پشت درمنتظریم، سریع بیا پایین، خانم بچه های حمید تو ماشین منتظرن .

    - ده دقیقه٬ فقط ده دقیقه فرصت بدین میام.

دم در که رسید، حمید مشولی و حامد حصاری و علی داغلار رو کنار ماشین حمید دید ، خانم حمید با هلیا و ایلیا توی ماشین بودن. با دیدن این جمع دوستانه تمام خستگی راه ازتنش بیرون رفت. به طرف پارک ساعی راه افتادن. روی چمن های پارک یه نشست بلاگی تشکیل شد، دو نفر از پرشین بلاگ و دو نفر از بلاگفا . نادیای خوش برخورد و هلیا خوش زبون و ایلیا ی خوش خواب دوست داشتنی، جزء مستمع آزاد های این نشست ، یا به قول یکی از دوستان غایبی که جاش واقعا خالی بود و رفته بودکرج٬ خونه عمه اش! این توطئه  بودن. چون حمید باید فردا صبح زود برمیگشت اهواز، ناچارا ساعت دو ختم جلسه اعلام شد.

این تجدید دیدار دوستانه، این آشنایی با خونواده گرم یک دوست،این عکس یادگاری پرسر و صدای تو کوچه... تمام چیز هایی بود که تونست این برنامه دماوند رو جزء به یاد ماندنی ترین برنامه های کوهنوردیش قرار بده. دم در که رسید، برگشت، ماشین داشت راه می افتاد، براشون دست تکون داد وآرزو کرد سفری خوش و بی خطرداشته باشن 

                                                               

                                                                                   ۱۵ و ۱۶ شهریور ۸۶

|+| نوشته شده توسط شاید... در  |
 مرگ اسطوره

 

به مناسبت چهارمین سال حسرت حضورمحمد اوراز

 

 

رفتن هم حرف عجیبی

شبیه آمدن است.

تو بگو...

دایره تا کجای این نقطه خواهد گریست؟ *

 

 

گذشت تابستان

دگر بهار نیامد

و شهر

       شهر پریشیده٬

                         بی بهاران ماند

ودشت سوخته در انتظار باران ماند

امید معجزه ای؟

                    - نه؟

امید آمدن شیر مرد میدان ماند. **

 

 

نام ات سپیده دمی ست که بر پیشانی آسمان می گذرد

- متبرک باد نام تو!-

و ما هم چنان

دوره می کنیم

شب را و روز را

هنوز را...

...

دریا به جرعه ای که تو از چاه خورده ای حسادت میکند. ***

 

* سید علی صالحی

** حمید مصدق

***  احمد شاملو

 

|+| نوشته شده توسط شاید... در  |
 پارو بزن

WYETH

 

پارو بزن ، پارو بزن قایقت را

به آرامی ، در مسیر رودخانه

شاد و بی خیال

که زندگی رویایی بیش نیست.

 

پارو بزن ، پارو بزن قایقت را

از میان فاضلاب های سمی

شاد و بی خیال

با لبخند .

 

پارو بزن ، پارو بزن قایقت را

به آرامی ، در مسیر رودخانه

وبه مواد شیمیایی

که آب را به رنگ سبز در می آورند ، نگاه کن .

 

پارو بزن ، پارو بزن قایقت را

از میان روغن های ریخته

شاد وبی خیال

به راستی ، خوش نمی گذرد؟

 

پارو بزن ، پارو بزن قایقت را

به آرامی ، درمسیر لجن زار

وبه ماهی های کوچک

که می میرند و روی آب شناور می شوند ، نگاه کن .

 

پارو می زنیم ، پارو ، پارو ، پارو

شاد و بی خیال ، از میان روغن های ریخته

لاستیک های کهنه ، مفتول های زنگ زده

قوطی های آبجو، ظرف های کیک

فنجان های پلاستیکی و ورقه های آلومینیومی .

 

ما فقط پارو می زنیم ، پارو می زنیم قایقمان را

به آرامی ، از میان پلیدی ها .

و هیچ کس ، هیچ کس ، هیچ کس ، هیچ کس

حتی ذره ای به این موضوع اهمیت نمی دهد .

 

پارو بزن ، پارو بزن قایقت را

به آرامی ، در مسیر رودخانه

شاد و بی خیال

که زندگی رویایی بیش نیست .

                                                " شل سیلور استاین "

|+| نوشته شده توسط شاید... در  |
 
 
بالا