آسمون صاف بود ولی هوا غبار داشت. شیب تند پایین کافه رجب رو تو تاریکی کامل طی کرد. تمام مغازه ها و کافه های بین راهی تعطیل بودن، فک نمی کرد کسی رو تو مسیر نبینه. تشنه اش بود خیلی تشنه، ولی چون تصمیم داشت کافه رجب روزه ش رو باز کنه، با خودش آب نیاورده بود. و حالا رجب تعطیل بود.
سکوت عجیبی همه جا رو گرفته بود و همه چی انگارازپشت یک شیشه مات دیده می شد. توی این عدم نور و صدا غرق بود. به سنگ های زیر کافه رسید، احساس کرد صدای نفس کشیدن شنیده، برگشت تا ببینه کسی هست؟ بوته ها اجازه دیدن بهش ندادن. دوباره راه افتاد چند قدم بیشتر نرفته بود که یکی سریع از کنارش رد شد.
- - خسته نباشی
ترسیده بود" وای خدای من این دیگه از کجا اومد"
- ... شما هم خسته نباشید.
قدم هاش آهسته تر شدن. بلاخره به جلوی در بسته کافه رجب رسید، این همنورد ناگهانی، اونجا نشسته بود. نفسش رو با صدا بیرون داد. روی یکی از سنگ ها نشست.
- بازم خسته نباشید.
- مرسی. تنها اومدید؟ اونم وسط هفته!
- تنها ؟ آره معمولا... ولی الان نه، دوتا از دوستام قراره یکی دو ساعت دیرتر بیان، بعد فک نمی کردم اینقد خلوت باشه به هر حال فردا که تعطیلیه.
حین گفتن از تو کوله پشتی اش بطری شربتی رو که تنها نوشیدنی موجود بود درآورد. یه لیوان برای ناشناسی که چن قدم اونورتر نشسته بود ریخت وبقیه اش رو با بطری سرکشید. میل به خوردن چیز دیگه ای نداشت. کوله ش رو بست و آماده حرکت شد.
- ببخشید! اگه مزاحم خلوتتون نمیشم و ایرادی نداره، ممکنه تا شیرپلا رو با هم بریم.
- نه خواهش میکنم. مشکلی نیست.
راه افتاد، این همنورد ناشناس چند قدم عقب تر داشت می اومد و هد لامپ هم نداشت. اون هم دوست نداشت هدلامپش رو روشن کنه، مسیر تو تاریکی و سکوت طی شد. به پله های زیر شیرپلا رسیدن، هیچ نوری از اونجا به چشم نمی اومد، مطمئن شد که شیر پلا هم تعطیله.
- شیر پلا هم تعطیله، نه!؟
- نه. من قبل از اینکه راه بیافتم، زنگ زدم. هستن. لابد برق رفته!
آره، درشیرپلا باز بود ولی کل ساختمون تو تاریکی مطلق سیر می کرد. وارد طبقه پایین شد، هد لامپش رو روشن کرد. صندلی هایی که وارونه روی میزها قرار داده شده بودن نشون میداد که کسی اینجا نبوده. روی یکی از میزها رو خالی کرده و همونجا نشستن. با این همنوردی که حتی اسمش رو نپرسیده بود،بساط چای و غذا رو به راه کردن.
حدودا یک ساعتی گذشته بود، دوستاش دیگه باید می رسیدن. رفت روی پله های فلزی بیرون، نه! پایین هیچ خبری نبود.به شماره علی زنگ زد.
- سلام. شما کجایید؟
- سلام. ما تازه رسیدیم شیب زیر رجب...
- چییی؟ هنوز به رجب نرسیدید!؟
- ببین من کارم اداره طول کشید... نتونستم زودتر بیام.
- با شه! ولی یه پیشنهاد دارم، بهتره رو اعتقادات به روح یه تجدید نظری بکنی،چون واقعا...
ساعت حدودا ده و نیم بود که بلاخره با دو ساعت و نیم تاخیر رسیدن. زیاد فرصت نداشتن که استراحت کنن چون یازده در شیرپلا بسته میشد.سریع جمع و جور کرده و از همنورد ناشناسش که چن دقیقه قبل خودش رو معرفی کرده بود، خداحافظی کرده و راه افتادن. هوا سرد بود و باد هم سوز داشت. بیرون شیرپلا کنار درختای بین راه نشستن. چن دقیقه ای سکوت و تنفس این سرمای خوب، شروع خوبی بود برای ادامه راه.
مسیر سنگ سیاه نه چندان بی سر و صدا طی شد.اونجا هم کسی نبود. قرار بود بعد یه استراحت کوتاه به طرف قله راه بیفتن، ولی با توجه به تاخیر و برنامه بعدی که داشتن تصمیم گرفتن که قله نرفته برگردن، دوست نداشت همچین اتفاقی بیفته ولی دلگیر هم نشد. این روزها داشت تمرین می کرد که از باهم بودن لذت ببره! و لذت همراهی با این دو همنورد همنام شوخ طبع تجربه لذت تازه ای بود از توچال و مسیر زیبا و خلوت شبونه ش.
هوا تازه روشن شده بود که رسیدن پای مجسمه، با اصرار علی آقا که به خاطر تشابه اسمی، که با علی داغلار داشت قرار بود علی آقا صداش کنه و لطف خانمش که اونها رو برای نهار دعوت کرده بود، و البته با توجه به برنامه درفک که قرار بود پنج شنبه از کرج حرکت کنن، مستقیم به سمت کرج راه افتادن.
چهار شنبه رو با مهربونی ها و مهمون نوازی های اکرم و علی گذروند، ظهر پنج شنبه با گروه هفت خوان کرج به طرف رستم آباد و درفک راه افتادن. ساعت از ده شب گذشته بود که کنار گوسفندسرایی که پایین کوه قرار داشت کمپ زدن. هوا سردتر از اون چیزی بود که فکر میکرد، انگاررطوبت هوا یخ زده بود و قالبی شده بود که احاطه ش کرده. بچه ها آتیش روشن کردن. چای داغ، گرمای آتیش، رقص کردی همه بهونه هایی بود برای تحمل بهتر، گروه شاد و پرسروصدایی بودن. اومد تو چادر سرد بود خیلی سرد، بعضی از بچه ها تا صبح دور آتیش بیدار موندن.
نرمش صبحگاهی که با پیشنهاد سرپرست انجام شد، حال همه رو جا آورد. بعد خوردن صبحونه به سمت قله راه افتادن. مسیر جنگلی زیاد شیب نداشت، از یه جایی به بعد وارد مسیر سنگی پرشیبی شدن که تا یال قله ادامه داشت. کاسه قله منطقه وسیعی رو گرفته بود که از هر طرف به ارتفاع تپه مانندی ختم میشد. به سمت غاری که راهنما میگفت یخچال منطقه است راه افتادن، زیاد عمیق نبود، ولی هم برف داشت هم یخ. وارد غار شد چند نفر دیگه هم اومده بودن، بعضی از بچه ها بیرون موندن رو ترجیح دادن. انتهای غار شیب تندی داشت که کاملا یخ زده بود، سرپرست اجازه ادامه رو نداد، برگشتن. یال روبروی غار ارتفاع نیمه سنگی بود که به جنگل و دریا ختم میشد، به قصد عکاسی و لذت بردن از اعجاز طبیعت به طرف اونجا راه افتادن، زیبایی نفس گیری داشت. از دوربا تکون دادن دست برای علی و اکرم و علی آقا که پایین تر در حال اومدن بودن، اونها رو ترغیب به سریع تر اومدن میکرد تا دیدن این خلقت بدیع رو حتی ثانیه ایی از دست ندن.
دره ای بود سبز و مه آلود. هم آغوشی این مه باکره با درختهای این صخره های تیره، حواس سنگ رو از دریایی که از دوردست به نظاره نشسته بود، بریده و سنگ رو اعتمادی به نشستن نبود.آسمون در پی رسیدن دریا، افقی اونها رو از هم جدا می کرد، دریا در پی بازیگوشی خود، صداقت آسمون رو نمی دید، و ما در پی تنفس لذت ،فرصت دیدار رو کم می آوردیم. وقت رفتن بود و دل اما هیچ میل بریدن نداشت.
۱۲و ۱۳ مهر ۸۶
|
+| نوشته شده توسط
شاید... در
|